شعر ۱
سکوت از هم پاشید،
با صدای خروسی
و آغاز شد،
بامداد جنگزدهی دیگری.
بوووم!
میپیچد صدای ناآشنایی
و ترس هجوم میآورد.
به پنجره میکنم نگاهی،
جنگندههای دشمن کوچک شدهاند؛
بهاندازهی تیرکمان کودکی
که از کنار دیوار فرار میکند.
در این نقطهی تلاقیِ
میانِ بینایی و آگاهی،
پر از تردیدم:
درونم به همان آشوبی
و آسمان به همان خموشی...
«پس جنگ کجاست؟»
- از خودم.