ترس، خشم و لجبازی

۱

درحالی از خواب بیدار شدم که در رؤیای راندن یک ماشین با ۳ سرنشین بودم. 

به محض اینکه این رؤیا به پایان رسید، تمایلی بسیار شدید در خود احساس کردم که به برادرم بگویم امروز ماشین را در اختیار من بگذارد. اما به تدریج که از فضای رؤیاگونه‌ی ذهنی خارج می‌شدم، ترس‌های قدیمی بر من هجوم آورد. به ماشین‌های دیگر فکر کردم که در کنار خیابان فضای پارک مرا محدود خواهند کرد. به آن‌ها که به سرعت به جلو خواهند راند و تعلل مرا تاب نخواهند آورد. پس از چند لحظه انگار که آن اراده‌ی ناگهانی به کل رخت بربسته باشد، از ایده‌ی خود پشیمان شدم. ابتدا به درخواست از برادرم برای همراهی در ماشین فکر کردم و سپس به کل از این ایده دست شستم.

شاید باید هیجان ماشین‌سواری را به خواب دیگری موکول کنم. 

۲

علی ای حال، امروز صبح مانند روزهای دیگر با یادآوری پاره‌ای از خوابی که دیدم و با حالی خوش از تخت خواب برخاستم. نمی‌دانم این‌بار هم قرار است به تخت برگردم و تا دیروقت بخوابم یا نه.

۳

آنچه درمورد رانندگی دیده‌ام، کمی بیشتر از یک خواب ساده برای من است. آن وحشت ناگهانی از تصادف در خیابان شبیه تمام زمان‌هایی بود که ایده‌ای جدید به سرم می‌زد ولی قدمی پیش نمی‌بردم. کافی است یک قدم در دریای احتمالات پساایده بگذرانم تا تصویر غرق شدنم را به وضوح ببینم. دو مرحله‌ی بعدی پس از ترس، خشم و لجبازی‌اند. خشم از اینکه نمی‌توانم آنچه می‌خواهم را انجام دهم، ولو بخاطر ترس‌های خودم باشد.

۴

وقتی به خواسته‌ی خود نمی‌رسم، تفاوتی با یک کودک ندارم. چه بسا از کودک نیز لجبازتر می‌شوم. دیگر حتی دریافت آنچه می‌خواستم هم مرا خشنود نمی‌کند و آن را با تمام قوا به بیرون تُف می‌کنم. به رانندگی در محلی بدون ماشین، جاده‌ای خلوت فکر می‌کردم و بلافاصله ابروهایم در هم رفت. تلاش کردم که ته مانده‌ی این اندیشه را هم از سوراخ‌های گوشم به بیرون بریزم.

درباره من