از احوالم.

دچار نوعی نوسان خلق شدید هستم. دیروز احساس مُرده‌ای را داشتم که مجبورش کرده بودند به جهان زنده‌ها بازگردد. برعکس، در دو روز قبل از آن، به تمام برنامه‌هایم رسیدم و پر از انرژی بودم. با این حال دیروز انرژی‌ام ۲ از ۱۰ یا حتی ۱ تا ۱۰ بود. ویدئوهای آموزشی رقص و طراحی را در تخت نگاه کردم. دلم می‌خواست تمرین‌ها را انجام بدهم اما واقعاً نمی‌توانستم جُم بخورم. از وقتی جنگ شده و قرص‌هایم تمام شده، با روانپزشکم ارتباطی نداشتم. تنها راه ارتباطی‌مان واتساپ بود. شماره‌ای از او که پاسخ بدهد در اختیارم نیست. به یکی از مراجعین در بله گفته بود جایی که هست حتی به اینترنت هم متصل نمی‌شود.‌ باید با اسنپ دکتر اقدام می‌کردم و به یک روانپزشک می‌گفتم نسخه‌ی پزشک خودم را برایم مجدد بنویسد. نوعی تمایل به حال بد در درونم وجود داشت که مانع از این کار شد. دیروز نتیجه همه‌ی این اجتناب‌ها را دیدم. بدون تمایل خودم انرژی‌ام ته کشیده بود. امروز باید دست به کاری بزنم و شیمی نامتوازن مغزم را بپذیرم.

دوباره جوگیر شده‌ام.

دومین روزی است که برنامه‌ی روزانه می‌نویسم و آن را برای دوستم فرشید می‌فرستم. دیروز کارهای مختلفی انجام دادم. یک جلسه یوگا کردم و بعد از مدت‌ها احساس سفتی و کرختی در بدنم، احساس راحتی را در اندام‌هایم داشتم. علاوه بر آن یک داستان کوتاه ۴۰ صفحه‌ای را خواندم تا در جلسه‌ی کتابخوانی شبانه‌ی دوستانمان در مورد آن صحبت کنیم. 

سخت‌ترین کار روزم نوشتن داستانی بود که چند روزی به عنوان داستانی تمرینی در ذهنم وجود داشت‌ قول داده‌ام که بنویسم اما فاصله‌ی بین پست.هایم به هفته می‌کشد و به جز علاقه به نوشتن، تلاشی برایش نمی‌کنم. دیروز یک تایم یک‌ساعته گذاشتم و با اینکه نمی‌دانستم آن داستان به کجا ختم خواهد شد، نوشتم. بیشتر از نیم ساعت و ۳ صفحه تحمل نداشتم اما بالاخره انجامش دادم. آن نویسنده‌هایی که روزی ۳ الی ۶ ساعت می‌نوشتند چطور این کار را انجام می‌دادند؟ البته که می‌دانم به خودشان سختی می‌دادند. کافی است کتاب آداب روزانه میسن کاری را نگاهی بیندازید تا با عادات روزانه‌ی بیش از ۳۰ نویسنده آشنا شوید. برخی خود را در اتاق حبس می‌کردند و برخی اراده‌ی آهنینی برای کار طولانی داشتند.

 معمولاً وقتی حس نوشتن زیادی دارم اما نمی‌توانم قلم به دست بگیرم این کتاب را ورق می‌زنم. نوشتن، کار است. برای درآوردن داستانی که ارزش خواندن داشته باشد باید جان کند؛ یک موقعیت را از زوایای مختلف و سبک‌های مختلف نوشت‌. هر روز پشت میز حاضر شد تا شاید یک روز الهام هم رخ زیبای خود را بنماید. 

دیروز تمرین طراحی هم انجام دادم‌. طراحی از بدن انسان. از طراحی چیز زیادی بلد نیستم اما به آن علاقه دارم. حس می‌کنم کتابی که از روی آن تمرین می‌کنم برای سطح من مناسب نیست. ذهنم هنوز درگیر انتهای داستانی است که در حال نوشتنم. چطور پایانی رسم کنم که هم احساس غافلگیری به خواننده بدهد و غصه‌ی لطیفی را با خود به دوش بکشد؟

موسیقی زیاد گوش دادم. هوس arctic monkeys کرده بودم که به musilon رفتم. یک آلبوم از آن‌ها، یک آلبوم از Lauv، آلبوم جدید Harry styles، یک آلبوم از David Kushner و چند آهنگ از Taylor swift. کمی رقصیدم. جلسه داستان‌خوانی کنسل و به شب بعد (امشب) موکول شد. تفریح اصلی دیروز این بود که سایت git.ir را پیدا کردم و دوره‌های بسیار آن را شخم زدم. یک اشتراک یک ماهه خریده‌ام و یک دوره‌ی طراحی از صفر، دو دوره‌ی رقص، یک دوره‌ی اوریگامی و دو دوره‌ی یوگا پیدا کرده‌ام که به خواسته‌هایم نزدیک‌اند.

تقریباً هر روز چند دوره‌ی خارجی باکیفیت از skillshare و udemy اضافه می‌شود. کتاب‌های انگلیسی‌اش را می‌توان رایگان دانلود کرد و نیاز به اشتراک ندارد. چندتا کمیک را ورق زدم. کتاب‌های کسب‌وکاری که می‌خواستم را پیدا نکردم‌ صحبت از کسب‌وکار شد، شغل من تولیدمحتواست و هیچ ایده‌ای ندارم که برای کانالی که برایش کار می‌کنم و پول ندارند، چه بنویسم. امروز باید گزارش‌های یک کار دیگر را وارد سامانه کنم. آن‌ها هم اسفند حقوق ندادند و نمی‌دانم فروردین چه می‌کنند. باید کتاب بخوانم تا محتوای مفید استخراج کنم ولی مگر چقدر می‌توانم در یک روز بخوانم؟ حوصله‌ام هم نمی‌کشد. جلسه برگزار نشد و خوشحال شدم. از این همه کار امروز چنان خسته بودم که دلم می‌خواست بخوابم. بالاخره تشکم را که روی تخت جابه‌جا شده بود، بعد از سه روز صاف کردم.

دیروز چندتا ظرف هم شستم. جنگ و فرار اژ تهران به خانه‌ی پدری در شمال دغدغه‌ی غذا پختن و ظرف شستن را تا خد خوبی از بین برده‌است. مثل یک بچه‌ننه واقعی منتظر مادر می‌مانم تا غذای روز را برایم بکشد. چه زمانی قرار است به خانه تهران بازگردم؟ نمی‌دانم. کار اولم که عملاً مالیده و دومی هم در جا می‌زند. با این جیب خالی بهتر است در خانه‌ی بابا بمانم. آنچه بیشتر از همه درمورد این خانه دوست ندارم، احساسات درست یا غلط نوجوانی است که با محرک‌های مختلف بر من چیره می‌شوند.

مجبورم نفس عمیق بکشم و با خودم تکرار کنم: تو مسئول این نیستی که آن‌ها جروبحث می‌کنند. تو نمی‌توانی برایشان کاری انجام دهی. تقصیر تو نیست که سبک زندگی تنهایی و کم‌حرفی را می‌پسندی. تو از قصد به آن‌ها بی‌توجهی نمی‌کنی. تو نمی‌توانی از این مفیدتر باشی. البته که باید بیشتر ظرف‌ها را بشویی و چندبار غذا بپزی اما بیشتر از این نیاز نیست. تو مقصر نیستی که مجبورند زیاد کار کنند، اگر تو نبودی هم می‌کردند. نفس بکش و به امروز برگرد. تو دیگر ۱۶-۱۷ ساله نیستی. چند روز دیگر وارد ۲۴ سالگی می‌شوی. تو بچه نیستی.

درباره من