یک تجربه جدید

یک ماهی است که زندگی‌ام طوری به گوه کشیده شده که حتی نمی‌توانم به افراد نزدیکم در مورد آن بگویم. قبلاً هم بی‌نظم بودم اما چیزی در من در این یک ماه مُرد و من درست مانند کسانی که هیچ اهمیتی به زندگی نمی‌دهند روزها را طی کردم. خانه‌ام شبیه سطل زباله است. هرجا را نگاه می‌کنی آشغال غذای بیرون‌بر ریخته. بخاطر وجود ساس هم سمپاشی شده بود و لباس‌هایم در بسته‌های بزرگ پلاستیک زباله‌اند! یک ماه فرصت داشتم اما هنوز هیچ‌کدام را نشُسته‌ام، فقط با یکی دو دست لباس زندگی می‌کنم. مدام غذای بیرون می‌خرم که یعنی روز به روز چاق‌‌تر و فقیرتر می‌شوم. ظرف‌ها را وقتی که همه‌شان کثیف می‌شوند می‌شورم. کسی را به خانه‌ام دعوت نمی‌کنم و یک جوری از زیر آن در می‌روم چون چیزی که می‌بینم درست‌شدنی نیست. حتی پتو هایم هم در پلاستیک‌هاست و باید شسته شوند و من یک ماه است که بدون پتو می‌خوابم. دورکارم و تسک‌های کاری‌ام را با تأخیر زیاد انجام می‌دهم. از مدیرم چندبار اخطار دریافت کرده‌ام. در کارم پیشرفت نمی‌کنم چون مدام تسک‌ها عقب‌ افتاده‌اند. تقریبا در این یک ماه جز تماس تلفنی با مادرم و افراد کار با کسی حرف نمی‌زدم چون از خودم و محیطم متنفر بودم. حتی همین حالا ساعت ۷ صبح تو تشک بوی آشغال به مشامم می‌رسد. شاید باورش سخت باشد اما در این وضعیت دارم زندگی می‌کنم و نیاز دارم یک‌چیزهایی را عوض کنم. با باز شدن یوتیوب یکسری ویدئوهای چالش را تماشا کردم. چالش‌هایی مثل 75 hard که در آن هرروز باید لیستی از کارها را تیک بزنی وگرنه باید از اول شروع کنی. آن لیست به درد من نمی‌خورد، چون من حتی مسواک زدن و حمام رفتنم هم در حال حاضر منظم نیست. تصمیم گرفتم یک لیست برای خودم بنویسم. حدود ۲۰ کاری که باید به عنوان چالش به مدت ۳۰ روز و هر روز انجام دهم. الان روز سومی هستم که این تصمیم را گرفته‌ام اما هیچ روزی نتوانستم کاملآ اجرایش کنم. همیشه یک جای کار می‌لنگد. یک روز وسط کار خسته شدم و شروع به سریال دیدن کردم و کل روزم رفت. یک روز صبحانه نخوردم و بعد حالم بد شد و غذا از بیرون سفارش دادم و سیگار دیدم و دوباره فیلم دیدم و کار نکردم. به طور منطقی این همه تسک در یک روز را نباید از خودم که هیچ کاری نمی‌کنم انتظار داشته باشم اما اوضاع زندگی‌ام اینقدر خراب است که اگر این کار را نکنم، به زودی اخراج می‌شوم، چاق‌تر می‌شوم و هرگز نمی‌توانم دوستی را به این زباله‌دانی دعوت کنم. همچنین من وقتی هدف بزرگی که به نشانه نزدن باشد ندارم، تکان نمی‌خورم. زندگی روزمره انگیزه‌ای در من ایجاد نمی‌کند. فکر کردن به اینکه یک کار سخت انجام بدهم به من انگیزه می‌دهد ولی فکر کردن به اینکه انسان‌وار زندگی کنم نه. دیگر تحمل دروغ گفتن به اطرافیان درمورد اینکه همه‌چیز چقدر اوکی هست را هم ندارم. درهرصورت... تصمیم گرفتم روزانه گزارش را اینجا بنویسم:

چالش ۳۰ روز : (بدون ترتیب)

  • بیداری ۸ صبح
  • عکس روزانه
  • کار کردن ۴ ساعت مفید
  • مسواک صبح و شب
  • نخ دندان صبح و شب
  • مراقبت پوستی (شوینده و کرم مرطوب کننده) صبح و شب
  • هر شکل از کار خانه ۳۰ دقیقه
  • یوگا ۲۰ دقیقه
  • مطالعه ۳۰ دقیقه
  • ورزش قدرتی سه بار در هفته
  • ۶۰۰۰ قدم در روز
  • نوشیدن ۲ لیتر آب
  • شکرگزاری برای ۳ چیز
  • صحبت با یک دوست به صورت چت یا تماس یا دیدار
  • شستن چند تکه از لباس‌های توی پلاستیک
  • کالری شماری، صبحانه، ناهار، شام و میان‌وعده
  • رژیم طبق رژیمی که خریده‌ام
  • ژورنالینگ ۱۵ دقیقه
  • مصرف قرص‌های شبانه

بدون سیگار 

بدون الکل

بدون پورن

 

سوال

بلاگیکس چیکار کرده؟ چرا بعضیا دارن می‌رن؟ 

از احوالم.

دچار نوعی نوسان خلق شدید هستم. دیروز احساس مُرده‌ای را داشتم که مجبورش کرده بودند به جهان زنده‌ها بازگردد. برعکس، در دو روز قبل از آن، به تمام برنامه‌هایم رسیدم و پر از انرژی بودم. با این حال دیروز انرژی‌ام ۲ از ۱۰ یا حتی ۱ تا ۱۰ بود. ویدئوهای آموزشی رقص و طراحی را در تخت نگاه کردم. دلم می‌خواست تمرین‌ها را انجام بدهم اما واقعاً نمی‌توانستم جُم بخورم. از وقتی جنگ شده و قرص‌هایم تمام شده، با روانپزشکم ارتباطی نداشتم. تنها راه ارتباطی‌مان واتساپ بود. شماره‌ای از او که پاسخ بدهد در اختیارم نیست. به یکی از مراجعین در بله گفته بود جایی که هست حتی به اینترنت هم متصل نمی‌شود.‌ باید با اسنپ دکتر اقدام می‌کردم و به یک روانپزشک می‌گفتم نسخه‌ی پزشک خودم را برایم مجدد بنویسد. نوعی تمایل به حال بد در درونم وجود داشت که مانع از این کار شد. دیروز نتیجه همه‌ی این اجتناب‌ها را دیدم. بدون تمایل خودم انرژی‌ام ته کشیده بود. امروز باید دست به کاری بزنم و شیمی نامتوازن مغزم را بپذیرم.

دوباره جوگیر شده‌ام.

دومین روزی است که برنامه‌ی روزانه می‌نویسم و آن را برای دوستم فرشید می‌فرستم. دیروز کارهای مختلفی انجام دادم. یک جلسه یوگا کردم و بعد از مدت‌ها احساس سفتی و کرختی در بدنم، احساس راحتی را در اندام‌هایم داشتم. علاوه بر آن یک داستان کوتاه ۴۰ صفحه‌ای را خواندم تا در جلسه‌ی کتابخوانی شبانه‌ی دوستانمان در مورد آن صحبت کنیم. 

سخت‌ترین کار روزم نوشتن داستانی بود که چند روزی به عنوان داستانی تمرینی در ذهنم وجود داشت‌ قول داده‌ام که بنویسم اما فاصله‌ی بین پست.هایم به هفته می‌کشد و به جز علاقه به نوشتن، تلاشی برایش نمی‌کنم. دیروز یک تایم یک‌ساعته گذاشتم و با اینکه نمی‌دانستم آن داستان به کجا ختم خواهد شد، نوشتم. بیشتر از نیم ساعت و ۳ صفحه تحمل نداشتم اما بالاخره انجامش دادم. آن نویسنده‌هایی که روزی ۳ الی ۶ ساعت می‌نوشتند چطور این کار را انجام می‌دادند؟ البته که می‌دانم به خودشان سختی می‌دادند. کافی است کتاب آداب روزانه میسن کاری را نگاهی بیندازید تا با عادات روزانه‌ی بیش از ۳۰ نویسنده آشنا شوید. برخی خود را در اتاق حبس می‌کردند و برخی اراده‌ی آهنینی برای کار طولانی داشتند.

 معمولاً وقتی حس نوشتن زیادی دارم اما نمی‌توانم قلم به دست بگیرم این کتاب را ورق می‌زنم. نوشتن، کار است. برای درآوردن داستانی که ارزش خواندن داشته باشد باید جان کند؛ یک موقعیت را از زوایای مختلف و سبک‌های مختلف نوشت‌. هر روز پشت میز حاضر شد تا شاید یک روز الهام هم رخ زیبای خود را بنماید. 

دیروز تمرین طراحی هم انجام دادم‌. طراحی از بدن انسان. از طراحی چیز زیادی بلد نیستم اما به آن علاقه دارم. حس می‌کنم کتابی که از روی آن تمرین می‌کنم برای سطح من مناسب نیست. ذهنم هنوز درگیر انتهای داستانی است که در حال نوشتنم. چطور پایانی رسم کنم که هم احساس غافلگیری به خواننده بدهد و غصه‌ی لطیفی را با خود به دوش بکشد؟

موسیقی زیاد گوش دادم. هوس arctic monkeys کرده بودم که به musilon رفتم. یک آلبوم از آن‌ها، یک آلبوم از Lauv، آلبوم جدید Harry styles، یک آلبوم از David Kushner و چند آهنگ از Taylor swift. کمی رقصیدم. جلسه داستان‌خوانی کنسل و به شب بعد (امشب) موکول شد. تفریح اصلی دیروز این بود که سایت git.ir را پیدا کردم و دوره‌های بسیار آن را شخم زدم. یک اشتراک یک ماهه خریده‌ام و یک دوره‌ی طراحی از صفر، دو دوره‌ی رقص، یک دوره‌ی اوریگامی و دو دوره‌ی یوگا پیدا کرده‌ام که به خواسته‌هایم نزدیک‌اند.

تقریباً هر روز چند دوره‌ی خارجی باکیفیت از skillshare و udemy اضافه می‌شود. کتاب‌های انگلیسی‌اش را می‌توان رایگان دانلود کرد و نیاز به اشتراک ندارد. چندتا کمیک را ورق زدم. کتاب‌های کسب‌وکاری که می‌خواستم را پیدا نکردم‌ صحبت از کسب‌وکار شد، شغل من تولیدمحتواست و هیچ ایده‌ای ندارم که برای کانالی که برایش کار می‌کنم و پول ندارند، چه بنویسم. امروز باید گزارش‌های یک کار دیگر را وارد سامانه کنم. آن‌ها هم اسفند حقوق ندادند و نمی‌دانم فروردین چه می‌کنند. باید کتاب بخوانم تا محتوای مفید استخراج کنم ولی مگر چقدر می‌توانم در یک روز بخوانم؟ حوصله‌ام هم نمی‌کشد. جلسه برگزار نشد و خوشحال شدم. از این همه کار امروز چنان خسته بودم که دلم می‌خواست بخوابم. بالاخره تشکم را که روی تخت جابه‌جا شده بود، بعد از سه روز صاف کردم.

دیروز چندتا ظرف هم شستم. جنگ و فرار اژ تهران به خانه‌ی پدری در شمال دغدغه‌ی غذا پختن و ظرف شستن را تا خد خوبی از بین برده‌است. مثل یک بچه‌ننه واقعی منتظر مادر می‌مانم تا غذای روز را برایم بکشد. چه زمانی قرار است به خانه تهران بازگردم؟ نمی‌دانم. کار اولم که عملاً مالیده و دومی هم در جا می‌زند. با این جیب خالی بهتر است در خانه‌ی بابا بمانم. آنچه بیشتر از همه درمورد این خانه دوست ندارم، احساسات درست یا غلط نوجوانی است که با محرک‌های مختلف بر من چیره می‌شوند.

مجبورم نفس عمیق بکشم و با خودم تکرار کنم: تو مسئول این نیستی که آن‌ها جروبحث می‌کنند. تو نمی‌توانی برایشان کاری انجام دهی. تقصیر تو نیست که سبک زندگی تنهایی و کم‌حرفی را می‌پسندی. تو از قصد به آن‌ها بی‌توجهی نمی‌کنی. تو نمی‌توانی از این مفیدتر باشی. البته که باید بیشتر ظرف‌ها را بشویی و چندبار غذا بپزی اما بیشتر از این نیاز نیست. تو مقصر نیستی که مجبورند زیاد کار کنند، اگر تو نبودی هم می‌کردند. نفس بکش و به امروز برگرد. تو دیگر ۱۶-۱۷ ساله نیستی. چند روز دیگر وارد ۲۴ سالگی می‌شوی. تو بچه نیستی.

از رقص و تجربه‌ی دیدنش

یک آلبوم موسیقی از یان تیرسن پخش کرده‌ام و ساعت ۴ صبح سیزده بدر شروع کرده‌ام به نوشتن. تا همین حالا موسیقی گوش می‌دادم و درحال رقصیدن بودم؛ هرچند ادای رقصیدن را در می‌آوردم و بیشتر در خیالاتم حرکات رقص را تجسم می‌کردم. رقص برای من بازگو کردن داستانی است که موسیقی نمی‌تواند تمام و کمال به شنونده انتقال دهد. البته شاید هم بتواند اما آنچه در رقص اتفاق می‌افتد، یک میل درونی به جنب‌وجوش است که بیننده را هم گریبان‌گیر خود می‌کند.

 تصور می‌کنم وقتی که دین مارتین می‌گوید sway with me، رقصنده‌ی زن یک قدم به پیش می‌آید و با نازترین حالتی که می‌توان یک پا را تصور کرد، خرامان خود را به سمت رقصنده‌ی مرد می‌بَرَد. در چشم‌هایش خیره می‌شود و گرچه آنچه در این نگاه رد و بدل می‌شود از دید بیننده پنهان است، ناخودآگاه احساسی غریب بیننده را فرا می‌گیرد. او احتمالاً به یاد تمام معشوق‌های پیشین خود می‌افتد و برحسب فضایی که در آن لحظه حاکم است، یکی از آن‌ها را در دنیای خیال خود تجسم می‌کند و چشم‌هایش را که انگار درخشان‌تر از همیشه‌اند، رو به روی خود می‌بیند. 

در همین هنگام، رقصنده‌ی مرد نیز خود را به زن نزدیک‌تر کرده و دست بر کمر او نهاده‌است. 

نفس در سینه‌ی بیننده حبس‌شده‌است. او می‌داند قدم بعدی چیست - بارها این صحنه را در اجراهای ضبط‌شده‌ی مشابه تماشا کرده‌است اما چیزی در حضور دو رقصنده وجود دارد که آرامش جسمی و روانی او را مختل می‌کند. یک شور درونی در او جوانه زده و پاهایش که تق تق به زمین ضربه می‌زنند، گواه بیرونی آن است.

رقصنده‌ی زن گویی که استخوانی در بدن ندارد، در دستان مرد از کمر به عقب خم می‌شود. مرد همراه او پیش می‌رود و در نهایت، آنجا که دین مارتین آخرین صداها را ادا می‌کند، بدن‌های دو رقصنده از حرکت می‌ایستند؛ درحالیکه رو در رو و چشم‌درچشم هم در یک آغوش عاشقانه قرار دارند.

بیننده بازدم خود را به بیرون رها می‌کند. چشم‌هایش را روی بدن مرد و زن سُر می‌دهد و به عاشقانه‌ترین آغوش زندگی خود می‌اندیشد.

پ.ن: برای شنیدن موسیقی به این لینک بروید. 

شعر ۱

شعر ۱

سکوت از هم پاشید،

      با صدای خروسی

و آغاز شد،

بامداد جنگ‌زده‌ی دیگری.

 

بوووم!

می‌پیچد صدای ناآشنایی

و ترس هجوم می‌آورد.

به پنجره می‌کنم نگاهی،

جنگنده‌های دشمن کوچک شده‌اند؛

به‌اندازه‌ی تیرکمان کودکی

که از کنار دیوار فرار می‌کند.

 

در این نقطه‌ی تلاقیِ

                           میانِ بینایی و آگاهی،

پر از تردیدم:

درونم به همان آشوبی

و آسمان به همان خموشی...

«پس جنگ کجاست؟»

 

- از خودم.

درباره من